زندگینامه و فرازی از وصیت شهید جوان شاهرود

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:
امروز که کاملاً تجهیز شده و آماده‌ایم برای حمله به خط می‌رویم. امشب شبی است که ما دو ماه آرزویش را داشتیم. کربلا و عاشورا تکرار می‌شود. فردا صبح معلوم نیست که چند نفر مهمان خدا باشند.
روی سخنانم فقط با مردم است و با منافقین، ساز شکارها و رنگ‌عوض کن‌ها و کسانی که قاشق هر آشی می‌شوند نیست. در تشییع جنازه‌ام و در مجالسی که به خاطر شهدا بر پا می‌شود، فقط خواهران و برادران حزب‌الله شرکت کرده و با تمام وجود بکوشند که نگذارند افراد غیر مکتبی و سازشکار و منافقین شرکت کنند. توصیه بعدی من به مسؤولین عزیز و برادران آموزش و پرورش است. شما بیشتر از این حقیر اطلاع دارید که ما چه وظیفه‌ خطیری به عهده گرفته‌ایم، چه امانت‌های ارزنده در رکاب کاروانی به ما سپرده شده و ما قافله سالار آن هستیم که متاع‌های گرانبهایی را حمل می‌کند و این قافله را به صراط مستقیم هدایت کرده و به نور برسانیم. شما سعی کنید که این امانت‌ها و این کاروان را تحویل کسانی بدهید که در روشنایی حرکت کرده و راه نور می‌پیمایند. پس این ما هستیم که سازنده و خط دهنده به نسل جدید می‌باشیم و در این راه باید نسبت به وظیفه‌ و مسؤولیتی که در جامعه اسلامی به عهده ما گذاشته شده، از هستی مایه بگذاریم و از ناملایمات نهراسیم.
صحبتی دارم با دانش‌آموزان این غنچه‌های کوچک و نشکفته؛ لابد یادتان هست که با هم چه برنامه‌ها و هدف‌هایی را داشتیم دنبال می‌کردیم، مخصوصاً در رابطه با نماز که با هم پیمان بسته بودیم، نمازها را با جماعت خوانده و در نماز جماعت نیز شرکت فعالی داشته باشیم. حالا که من نیستم برای شادی و خشنودی خدا و شادی روح من، آن برنامه‌ها را ادامه دهید و یادتان باشد حتماً در آخر نماز که دست دعا به سوی پروردگار بزرگ و بی‌نیاز بلند می‌کنید، حتماً امام را دعا کنید. خداوند وقتی می‌بیند دست‌های کوچکی برای استغاثه به درگاهش بلند شد، ناامیدتان نخواهد کرد و دعای شما را مورد اجابت قرار خواهد داد.
به مربی که بعد از من سر کلاستان خواهد آمد، بگویید ما به ورزش روحی بیشتر احتیاج داریم تا به ورزش جسمی. اول غذای روح ما را تـأمین کن بعد غذای جسم‌ را که ورزش باید وسیله باشد نه هدف.

پدر، مادر و خانواده عزیزم! چند سال قبل در یکی از عاشوراهای حسینی تعزیه می‌خواندند، وقتی که تمام یاران امام حسین شهید شدند و امام تنها ماند، به شمشیرش تکیه داد و ندای «هَل مَنْ ناصِرْ ینصرنی» سر داد ولی کسی نبود که به ندایش لبیک گوید. من آن روز آرزو کردم کاشکی در آن جا بودم و به ندای امام پاسخ می‌گفتم و هزار جان می‌داشتم و در راهش فدا می‌کردم. حالا به آن آرزو رسیده‌ام و در کنار حسین زمان و در رکاب او آنقدر می‌جنگم که به معبودم بپیوندم و از این نظر خوشحال و سعادتمندم و شما نیز اگر سعادت مرا می‌خواهید خوشحال باشید که فرزندتان به آرزویش رسید.

/ 0 نظر / 17 بازدید